تبليغاتX
the wrong way
کاش برای اون مهم بود که چشام از خاطره خیسه..
دارم کم کم خیلی کم میارم و اونی که دلم بهش خوش بود... نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 16:44  توسط پریا | 
يک روز دوباره بلند بلند می خندم
یک روز که خورشید خودش را به من نشان می دهد
دوباره می خندم
و آن روز،
زودتر از چشم های توست
من از خش خش برگ ها فهمیدم
رفتن ،همان آمدن است
که در جايي ديگر
اتفاق می افتد !
 

فقط مشکل اینجاست که من توی تموم دفترام فقط اسم تو رو مشق می کنم و تو بین تموم مشقات گاهی هم اسم منو مینویسی...

میفهمی چی میگم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 19:39  توسط پریا | 
ادمک اخر دنیاست بخند

ادمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

بازی کاغذی ماست بخند

ادمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

ان خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند...

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 6:4  توسط پریا | 
بذار بگم من تو رو

اون اندازه دوست دارم

که ساحل رو دوست دارن

                                زورق های شکسته ...

                                                           

                                تولدت مبارک

 

اینم یه کلیپ واسه تولدت

 

http://www.iranclip.com/player/814

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 6:20  توسط پریا | 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها . دیروزها!

 

 

...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 13:4  توسط پریا | 

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
 

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...


و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

 

و خدا تنها بود .
        
هر کسی گمشده ای دارد .
                              و خدا گمشده ای داشت ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:57  توسط پریا | 
بیهوده نیست عشق

این را از ان دو چشم

و ان نگاه

که هیچگاه ندیدم دانستم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 20:23  توسط پریا | 
خدایا

امیر رو برگردون.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 9:29  توسط پریا | 
 

 

                     "تردید" رو نمیشه "دید"....

                     واسه همینه چند وقته سر تا پا نامریی ام...

                                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:8  توسط پریا | 
تا میاد اسم قشنگت مثل خون تو رگ می جوشم

لحظه ی با تو بودن رو به دو عالم نمی فروشم

روز تقسیم غم عشق خورده این قرعه به نامم

من بشم خمار عشق و تو بریزی می به جامم

 

 

 

 

پ.ن :

... دلمو به ضریح دستای تو دخیل می بندم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:35  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
وقت
صرف دیدن شکستنم نکن
تباه می شوی
فصل
فصل تازه ی شکفتن است
برو
برو
به فکر من نباش

پيوندهاي روزانه
ملینا جون
امیر
هر کس که هست
خان جوجه
بریدا
محمد یاسر
روباه سفید
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
بهمن 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

Free JavaScripts provided
by 2pak